شهیدبالازاده وشهیدخدمتعلی رجبی

استان اردبیل 600 دانش آموز شهید دارد که شهید "مرحمت بالازاده" به عنوان سمبل این شهدا معرفی و یاد و خاطره این شهید و سایر شهدای دانش آموز این استان از یک هفته پیش درشهرهای و بخشهای مختلف با برگزاری یادواره های متععد با حضور گسترده اهالی گرامی داشته شد.

برگزاری مسابقه وبلاگ نویسی علمدار بصیرت، نقاشی همکلاسی شهید، تدون کتابچه زندگینامه، تولید آلبوم تصاویر با محوریت شهید بالازاده و 600 دانش آموز استان و تهیه نرم افزار و کلیپ از سایر فعالیتهای گرامی داشت یاد و نام شهید مرحمت بالازاده در مدت یک هفته در سطح استان اردبیل بود.

شهید مرحمت بالازاده در 17 خرداد سال 1349 در روستای "گرمی چای" از توابع شهرستان گرمی به دنیا آمد و در حالیکه 13 داشت در سال 1361 به عنوان بسیجی به جبهه اعزام شد. او در مدت حضور در جبهه های مبارزه حق علیه  باطل در پنج عملیات شرکت کرد تا اینکه در21  اسفند  سال 1363 در جزیره مجنون در جریان عملیات بدر به شهادت رسید.


نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 06:36 ب.ظ توسط احمد خالقی نظرات |



فصل عزا

اشعاری از مرحوم محمد رضا آقاسی

سلام بر تو و نیزه ای که حامل توست

به محملی که درونش تمامی دل توست

سلام بر تو بر زلف عنبر افشانت

نگاه غم زده ی زینب پریشانت

دشت پر از ناله و فریادبود

سلسله بر گردن سجاد بود

فصل عزا آمد و دل غم گرفت

خیمه دل بوی محرم گرفت

زهره منظومه زهرا حسین

کشته افتاده به صحرا حسین

دست صبا زلف تورا شانه کرد

بر سر نی خنده مستانه کرد

چیست لب خشک و ترک خورده ات

چشمه ایاز زخم نمک خورده ات

روشنی خلوت شبهای من

بوسه بزن بر تب لبهای من

تا زغم غربت تو تب کنم

یاد پریشانی زینب کنم

آه از آن لحظه که بر سینه ات

بوسه نشاندند لب تیرها

آه از آن لحظه که بر پیکرت

زخم کشیدند به شمشیرها

آه از آن لحظه که اصغر شکفت

در هدف چشم کمانگیر ها

آه از آن لحظه که سجاد شد

همنفس ناله زنجیر ها

قوم به حج رفته به حج رفته اند

بی تو در این بادیه کج رفته اند

کعبه تویی کعبه به جز سنگ نیست

آینه ای مثل تو بی رنگ نیست

آینه رهگذر صوفیان

سنگ نصیب گذر کوفیان

کوفه دم از مهر و وفا می زدند

شام تو را سنگ جفا می زدند

کوفه اگر آینه ات را شکست

شام از این واقعه طرفی نبست

کوفه اگر تیغ و تبرزین شود

شام اگر یکسره آذین شود

مرگ اگر اسب مرا زین کند

خون مرا تیغ تو تضمینکند

آتش پرهیز نبرد مرا

تیغ اجل نیز نبرد مرا

بی سر و سامان توام یاحسین

دست به دامان تو ام یا حسین

جان علی سلسله بندم مکن

گردم از خاک بلندم مکن

عاقبت این عشق هلاکم کند

در گذر کوی تو خاکم کند

تربت توبوی خدا می دهد

بوی حضور شهدا می دهد

مشعر حق عزم منا کرده

ایکعبه ی ششگوشه بنا کرده ای

تیر تنت را به مصاف آمدست

تیغ سرت را به طواف آمدست

چیست شفابخش دل ریش ما

مرحم زخم و غم و تشویش ما

چیست به جز یاد گلروی تو

سجده به محراب دو ابروی تو

بر سر نی زلف رها کرده ای

با جگرشیعه چه ها کرده ای

باز که هنگامه برانگیختی

بر جگر شیعه نمک ریختی

.....


نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 07:30 ب.ظ توسط احمد خالقی نظرات |



در خود شکست آن شب، از خود برید عباس

اوج ولایت است این، خود را ندید عباس

آن عاشقان یکدست، هفتاد تن نبودند...

یک تن شدند، یک تن، اول مرید عباس

با یاد کشتگانش، آیینه خانه ای ساخت

آیینه دار او بود ، آیینه چید عباس

از نسل پختگان بود، خامی نکرد، باری

چون سیب سرخ افتاد، از بس رسید عباس

کی او بهانه جو بود، چشمش به چشم او بود

دستی به دست او داد، غیرت خرید عباس
 

از قهر، او به دور است ، بی ناز و بی غرور است

اول شهیدِ او شد تا شد شهید عباس

" سید حسن"۱ چه زیبا راز تو را علم کرد

"راز رشید" بودی ، راز رشید... عباس


نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 07:29 ب.ظ توسط احمد خالقی نظرات |



بسم رب الشهداء و الصدیقین
اَتَامُرونَ النّاس بِا الِبرَ وتنسونَ اَنُفسِکُم
سلام بر مهدی یاور مظلومان جهان ونائب بر خقش امام امت و بر رزمندگان پر توان جند ا... و لشکریان توحید ، با آنکه می دانم گناهانم مانع از اجابت دعا هایم در پیشگاه خداونداست و شهادت نصیبم نمی شود

ولی اگر خداوند متعال غفار و ستار و علام از سر گناهانم گذشت و به عنوان بنده ای ذلیل و گنه کار قبولم کرد و پذیرفت که بنده گنه کارش را جزو آمرزیده شدگان قرار دهد و بپذیرد و در رده شهدا قرار دهد و چه انتظاری خدا یا چه روزها و شبها که انتظار چنین روزی را می کشیدم معبود اخالقا چه مدتها که در انتظارش بودم وای معبودا گناهانم ، می ترسم پرده عصمتم را بدرد خدا نکند بنده گنه کارت را در روز قیامت پرده عصمتش را به سبب آرزوهای طول و درازش و پیروزی هوای نفسش بدری و آبرویم را ببری خدا یا نفهمیدم گنه کردم خدا یا ندانستم ، معبودا آمدم آخرین امیدم جبهه است الهی و مولای و سیدی چه زشتیها که دارم پروردگارا چه گناهانی که در خلوتها کرده ام خدایا چه جسارتها که در حضورت کرده ام معبودا همه رادیدم از همه خجالت کشیدم جز ذات اقدست خدا یا تو خود گفتی ادعوُ اَستَجِب لَکُم و من نیز باری از گناهان آمده ام الهی هب لی کَمالَ الا نقِطاعَ الیک الهُم اَجُعل وفاتی فتلافی سَبیلک خدا یا اگر تو هم مرا از درگاهت برانی پروردگارا کجا بروم الها در چه کسی را بزنم الهی صَبَرت علیُ حَرِ نارِک فکِیفَ صبِرُ عَلی فَراقِک خدا یا گیرم بر آتش جهنم صبر کردم ولی چگونه تحمل کنم دوری تو را خدایا ببخشای مرا که بهتری و مهربانترین بخشندگانی سلام بر پدرم و ماردم بر پدر و مادر پیرم پدر مادری که سالیان دراز زحمت را کشیدند ولی من نتوانسم خدمتی به آنها بکنم ولی مادرم شیرت را حلالم کن که به هدر ندادم و جانی که پوست و گوشت و استخوانش از شیر تو رشد کرده بود فدای قرآن کردم و در مقابل گناهانم هیچ قیمتی متاعی جهت تعویض نیافتم ، جز خونم امانتی بودم دست شما از خدایم اگر مین ها بدنم را تکه تکه کردند و برایتان هدیه فرستادند ناراحت نشوید و مرا عقوبم کنید و این چند کلمه را بعنوان وصیتی نویسم و من م یدانم که لیاقت نوشتن وصیت نامه را به امت مسلمان ندارم .
اول : شهادت می دهم خدا یکی است احدأ وصمدأ و رحمن و رحیم و مهربان و ستار و غفار و قاسم الجبارین است ، شهادت می دهم که همه پیامبران برحقند . شهادت می دهم به علی (ع) و 11 فرزند بر حقش شهادت می دهم به معاد به زمان بر انگیخته شدن انسانهاست زمان رسیدگی به جرائم وقت میزان وعدل و داد است زمان قضاوت خداست خدایا قسمت می دهم به خون شهیدان کربلا رسوایم نکن .
دوم : امت مسلمان نفسهایتان را مطیع عقلتان کنید از اختلافات بپرهیزید که اما فرمود اختلافها سر من است دنیا فانی است آنجه می ماند خوبی و بدی است .
برادران پاسدار روحانیت را ول نکنید . و امام را رها نسازید که رهبر همه به سوی نجات و فلاح است از اختلاف بپرهیزید و تابع هوای نفس نباشید که انسان را هلاک می کند . به نغمه های شوم مزدوران بیرونی و درونی استعمار گوش فرا ندهید که امام فرمود شیطان بزرگ آمریکاست . تقوا را فراموش نکنید سوار بر کشتی تقوا از طوفانهای سهمگین زندگی و امواج دنیا نجات یافته و در بهشت موعود پهلو گیرید که ( ان اکرمکم– عند ا... القبکم) جنگ را فراموش نکنید که مسئله اصلی جنگ است پدران و مادران فرزندان خود را روانه جبهه کنید که داده اید در راه خدا همچون ما در وهب پس نگیرید از تهمت زد و تجسس درباره همدیگر بپرهیزید که خداوند قهار و ستار پوشانید که وظیفه انسانها همین است .
رمز پیروزی یادتان نرود وحدت را راحفظ کنید که با حفظ وحدت می توان کاخهای سبز و سرخ سفید را لرزاند و در هم ریخت که وعده پیروزی نهائی نزدیک است .
به خانواده شهدا احترام بگذارید که ما هر چه داریم از اینها داریم خانواده شهدا گرانقدرترین و پر بهاترین از لحاظ کیفیت و انسانهای کامل و بهترین نعمت خداوند که همانا جانهای شیرین فرزندانشان بوده است .
در راه خدا داده اند ، مساجد را پر کنید که مساجد سنگر است اسلام را رها نکنید که کمک به اسلام باید به خاطر خدا باشد نه اینکه با اشتباه یک فرد هر چند ظاهری در رده بالای باشد همه چیز را از یاد برده و آنچه که تکلیفمان می باشد توجیه کنیم خدا نکند آن روز بیاید که خداوند منان بر اثر کفران نعمتها نعمتهایش را از ما بگیرد .
دو روز روزه داریم بگیرید و مقداری پول نزد برادردم دارم که البته در دفترچه ام می باشد نصفش را به جنگ زدگان بدهید وبقیه هر طور پدرم صلاح دانستند خرج کنید .
خواهرانم و مادرم و برادرانم ، درس از زینب کبری و ما درم از زهرا مرضیه و برادرانم درس از امام سجاد (ع) و پدرم درس از امام حسین (ع) بگیرید و متزلزل نشوید رسالت زینب بر دوش به یاری اسلام بشتابید و برایم دعا کنید. خداوند گناهانم را ببخشد .
ان تنصر ا... ینصرکم و یثبت اقدامکم خدایا ما را به صراط مستقیم فرما
خداوندا انقلاب را باقی بدار تا آقایش مهدی (عج ا... تعالی فرجه الشریف ) تشریف فرما شوند. گناهانم راببخش. لشکریان توحید راپیروز بگردان .
ساعت 8 شب 18 / 11/1362 نزدیکی قصر شیرین                                                                                                                                                        خدمتعلی رجبی

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 07:13 ب.ظ توسط احمد خالقی نظرات |



شهید خدمت علی رجبی : قائم مقام فرمانده واحد تخریب لشگر31عاشورا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)



اول فروردین 1341 در یک خانواده مذهبی در شهر «هشتجین »درشهرستان «خلخال» به دنیا آمد. وی کوچکترین فرزند پسر خانواده بود. دوران تحصیل را از «هشتجین» شروع کرد . بعد دوران راهنمایی و دبیرستان را در اردبیل در محله« باغمیشه »همراه شهید پستی ادامه می دهد .
بعد از اخذ دیپلم به صورت جدی وارد مبارزه با حکومت طاغوت می شودو در شهر «هشتجین» تظاهرات زیادی برپا می کند . او با تدبیر خود، نیروهای پاسگاه «هشتجین »را مجبور به ترک محل می کند . بعد از انقلاب وارد سپاه شده و در روابط عمومی سپاه اردبیل مشغول خدمت می شود. پس ازمدتی به فرماندهی سپاه گرمی منصوب و چند ماه بعد فرمانده سپاه «خلخال » می شود، در حالی که 21 سال سن داشتند. علیرغم سن کم به خوبی در فضای حاکم بر خلخال از عهده مسئولیت این سمت بر می آیند و در بین مردم ورزمندگان جبهه نامی بسیار عالی و دوست داشتنی بر جا می گذارند که در شهادت و تدفین وی مشخص می شود . برخورد وی بامردم، نیروها و خانواده قابل وصف نیست . اما در اثر نا آگاهی وفقر فرهنگی عده ای در خلخال، وی استعفاء داد و به جبهه اعزام شد . در جبهه درگردان تخریب در خدمت فرمانده سر افراز و عارف گردان تخریب شهید جوادی جانشین گردان تخریب لشکر 31 عاشورا می شودو حدود 2 الی 3 ماه بعد در عملیات خیبر و بر اثر اصابت تیر دشمن بعثی بر پیشانیش ، شهید می شود .

با توجه به اینکه ایشان در« اردبیل »تحصیل می کردند و نسبت به شهر« خلخال »شهر مذهبی و بزرگتری محسوب می شد از روند انقلاب اسلامی به خصوص با رهبری امام خمینی (ره ) بیشتر آشنا بودند و همچنین نسبت به اعمال و رفتار غیر قانونی عمال طاغوت آگاهی بیشتری داشتند و نسبت به هم سن و سالان خود روشن فکر بودند .
شهید «رجبی »درآگاهی بخشی به مردم نقش مهمی را داشتند وقتی که به بخش می آمدند به همراه تعدادی از دوستان از جمله شهید عمران پستی ، نادر صدیق و محمد غفاری جوانان را در مسجد بخش جمع می کردند و به روشن گری آنها می پرداختند و اعلامیه هایی که از طرف امام خمینی (ره) صادر می شد بین جوانان توزیع می کردند و خیانتهای رژیم ستم شاهی و مشکلات را که برای مردم مملکت بوجود آورده بودند بیان می کردند . در سایه تلاش و فعالیتهای آنها جوانان نسبت به اعمال و کردار نظام ستم شاهی اطلاعات بیشتری پیدا کردند و زمینه برای انقلاب اسلامی دراین منطقه فراهم گردید . جوانان با تعطیلی مدارس و شرکت در راهپیمایی اعتراضات خود را اظهار نمایند و همه چیز آماده شده بود. بزرگترین مانعی که در این خصوص بود وجود پاسگاه و نیرو کادر امنیتی شاه بود . که در تظاهرات و راهپیمایی مردم و جوانان را مورد اذیت و آزار قرار می دادند و مورد ضرت و شتم ،ولی هرچقدر دستگیری و ضرب وشتم بیشتر می شد . اتحاد همدلی – همکاری مردم افزایش می یافت به طوری که اینگونه حرکتها نتوانست در اراده آهنین شهرو همراهان وی خللی وارد نماید. روز بروز اعتراضات گسترش یافت و همگام با اکثرنقاط کشور درشکل گیری انقلاب نقش بسزایی داشت .

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 07:09 ب.ظ توسط احمد خالقی نظرات |



شهید خدمتعلی رجبی

خدمتعلی رجبی،‌ هفتمین فرزند زوج مقصود رجبی و وجیهه حسنلو در ۱ فروردین ۱۳۴۱ در روستای هشتچین از توابع شهرستان خلخال به دنیا آمد. پدرش از طریق کشاورزی و باغبانی، امرار معاش می کرد. وی هنگام تولد فرزندش در سفر زیارت کربلا بود . او در این باره می گوید: «پیش از تولد او در زیارت کربلا بودم و موقعی که برگشتم فهمیدم پسرم متولد شده است.»۱
خدمتعلی پس از طی دوران کودکی در دامان پدر و مادر، در سن ۶ سالگی در مدرسه زادگاهش، مشغول به تحصیل شد و دوره ابتدایی را با موفقیت به پایان برد و در سال ۱۳۵۳ وارد مدرسه راهنمایی هشتچین شد. او در کنار تحصیل، با وجود سن کم اغلب اوقات فراقتش را به پدر و مادر در کار کشاورزی و با غداری کمک می کرد. با اتمام دوره راهنمای خدمتعلی بمنظور ادامه تحصیل به شهر اردبیل نقل مکان کرد و با نام نویسی دردبیرستان شاه عباس، ‌تحصیلات متوسطه راآغاز نمود. در طول دوران تحصیل علاوه بر کتب درسی، علاقه خاصی به خواندن قرآن و نهج البلاغه و حفظ و یادگیری حدیث و احکام الهی داشت، ‌‌‌به طوری که از زمان ورود به دبیرستان اوقات فراقتش را در مسجد با مطالعه کتب دینی و مذهبی مخصوصا قرآن می گذراند. با اوج گیری مبارزات مردمی علیه رژیم پهلوی علی رغم صغر سن، ‌فعالیت های زیادی داشت از جمله به همراهی یکی از دوستانش به نام عمران پستی، ۲ راهپیمایی های را در روستا و خلخال هدایت می کرد. پدرش از فعالیت های او در قبل از انقلاب می گوید: «یادم هست روزی بنا به دستور رئیس پاسگاه ، عکس شاه را به دیوار می چسباندند و می خواستند به دکان ما هم بچسبانند ولی خدمتعلی مانع شد. در آخر رئیس پاسگاه خواست لااقل اسکناسی را که عکس شاه را دارد در داخل مغازه بچسبانند.»
 
۳
خدمتعلی برای نماز اول وقت اهمیت خاصی قایل بود و به دوستان و افراد خانواده نماز اول وقت را سفارش می کرد. «گاهی اوقات با دوستان محفلی را تشکیل می دادند و او با توجه به مطالعه ای که در کتابها و نشریات ارگانهای انقلاب داشت برای آنان تا نصفه های شب صحبت می کرد.» ۴
رجبی در سال ۱۳۵۹ تحصیلات خود را در دبیرستان شاه عباس به پایان رساند و بلافاصله به عضویت سپاه پاسداران در آمد. فعالیت های وی در این نهاد چشمگیر بود به طوری که در طی زمان اندک به فرماندهی سپاه گرمی منصوب شد و پس از آن مدتی فرماندهی سپاه خلخال را به عهده گرفت. با شروع جنگ تحمیلی با سخنرانی های آتشین خود در مساجد روستاها باعث جذب نیروهای بسیجی به جبهه ها می شد. طولی نکشید که خودش نیز در حالی که پدر و برادرش در جبهه حضور داشتند، به جبهه اعزام شد. او در اولین اعزام به جبهه بیست و یک ساله بود. قبل از حرکت به سوی جبهه، روزی به مادرش گفت: «دعا کن من شهید شوم، نصف ثواب را به شما می دهم …» در خط مقدم جبهه با جان و دل جانفشانی می کرد و هر مسئولیتی را بر عهده می گرفت و با عشق و علاقه آن را به انجام می رساند. در طی مدت کوتاه به معاونت تخریب لشکر ۳۱ عاشورا برگزیده شد و تلاشهای فراوانی در این پست انجام داد.
خدمتعلی دربرابر مشکلات، بسیار صبور و مقاوم بود. هر موقع با مشکلی مواجه می شد سعی می کرد با صبر و بردباری آن را حل کند. برای افراد اهل منبر و مسجد و علاقه مندان به فرایض دینی احترام خاصی قایل بود. به مردم و خانواده توصیه می کرد پای بند انقلاب باشند و از اوامر امام خمینی اطاعت کنند. آرزو داشت که انقلاب، جهانی شده و همه جا گسترش پیدا کند. همیشه و در همه حال از خداوند آرزوی شهادت می کرد . این آرزو از همان اوایل انقلاب در جان و دلش ریشه دوانده بود. سید کیومرث درستکار، همرزم رجبی می گوید:

«روز اعزام بود و پاسداران به جبهه حق علیه باطل اعزام می شدند. برادرم به نام سید فتاح درستکار هم در این اعزام بود. بنده و مادرم نیز برای بدرقه و خداحافظی نیروها به سپاه خلخال رفته بودیم. مادرم هنگام اعزام برادرم گریه کرد. شهید رجبی هم در لباس فرم در پست فرماندهی ،‌نیروها را بدرقه می کرد. بعد از اینکه برادران پاسدار اعزام شدند، رجبی پیش ما آمد و دید که مادرم گریه می کند، بعد از احوالپرسی با خنده گفت: «مادرم چرا گریه می کنی؟! ما همه فدای انقلاب و امام هستیم و این لباس فرم سبزی که به تن کرده ایم کفن ماست و با این لباس در راه اسلام و قرآن فدا خواهیم شد تا اسلام زنده بماند.» و مادرم با شنیدن این سخن آرام گرفت.» ۶
خدمتعلی رجبی پس از دو ماه حضور فعال در جبهه در تاریخ ۷/۱۲/۱۳۶۲ در عملیات خیبر بر اثر اصابت تیر مستقیم به شهادت رسید. بنا به نقل همرزمان با شهید مهدی باکری به خط مقدم رفته بود که بر اثر اصابت تیر به شهادت رسید و جنازه اش را شهید باکری تا آخر خاک ریز دوم آورد. ۷ پدر خدمتعلی در باره نحوه شنیدن خبر شهادت فرزند می گوید: «به همراه دو پسرم در جبهه بودیم روزی دیدیم که رفتار رزمندگان فرق کرده است و طور دیگری با ما برخورد می کنند و از دیدن من پنهان می شوند. از بچه ها پرسیدم و متوجه شدم که خدمتعلی شهید شده است. در دعای توسل خبر شهادتش را به بچه ها گفتیم … » ۸
در شرح این واقعه، رستمی (یکی از همرزمان خدمتعلی) می گوید: «در دشت آزادگان بودیم و خدمتعلی معاون گردان تخریب بود و برادرانش در گردان حرّ حضور داشتند. ایشان زودتر به جزیره مجنون رفت و ما هم قرار بود بود بعداّ اعزام شویم. یک روز در مانور بودیم وقتی آمدیم دیدیم پدر شهید رجبی با چند نفر از پاسداران هشنچین آمده اند. به ما گفتند «زود باشید یک دعای توسل بگزاریم». پدر ایشان می خواستند از این طریق با مقدمه چینی خبر شهادتش را به ما اعلام کند …» ۹

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 07:04 ب.ظ توسط احمد خالقی نظرات |



دنیا اگر می‌تواند نمونه‌ شهید بالازاده را بیاورد

رییس سازمان بسیج مستضعفین:

 رییس سازمان بسیج مستضعفین گفت: این فقط هنر مكتب اسلام است كه نوجوانی چون شهید مرحمت بالازده را می‌سازد و دنیا اگر توانش را دارد چه در شرق و چه درغرب نمونه‌اش را بیاورد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سپاه سلمان به نقل از سپاه نیوز؛ سردار محمد رضا نقدی درهمایش یادواره بسیجی شهید مرحمت بالازده و36هزار شهید دانش آموز كشور دراردبیل گفت: 36هزار شهید دانش آموزبرگ افتخاری درتاریخ سرزمین ماست.
وی درباره‌ی رشادت‌های دانش آموز شهید مرحمت بالازده گفت: انسانی كه ازهمان اوان نوجوانی قدرت تمیز پیدا كرده و حركت خود را با عزم و اراده‌ای استوار درعرصه جهاد آغاز می كند، یك الگوی تمام عیار نه فقط برای نوجوانان كه برای همه ماست.
سردار نقدی با اشاره به از جان گذشتگی مرحمت بالازده درعملیات سومار و هدایت سایر رزمندگان در زیر تیر باران دشمن و غافلگیر كردن بعثی ها، گفت: زمانی كه عملیات نبود روح خدمت گذاری او درسنگرها عیان بود.
فرمانده كل بسیج اذعان كرد: زمانی كه شهدا حضور داشتند درمقابله با استكبار جهانی جلودار و پیشتاز بودند، امروز هم پس ازجنگ باز این شهدا پیش قراول هستند و با آمدن پیكرهای مطهرشان مردم را بیدار می كنند.
سردار نقدی افزود: امروز به بركت همین رشادت‌ها و ایستادگی‌ها پیروزی‌های اسلام یكی پس از دیگری رقم می خورد و بیداری اسلامی در كشورهای منطقه مصداق عینی این اتفاق است؛ به طوری كه می‌بینیم پیش‌بینی امام بزرگوار هر روز بیشتر به واقعیت نزدیك می شود.
رییس سازمان بسیج مستضعفین ادامه راه همین شهدا را راهی خواند كه از یك نوجوان چنین ابرمردی می‌سازد كه می توانیم نام و یاد او را به رخ تمام جهانیان بكشیم.
سردار نقدی همچنین ناكارآمدی سلاح های آمریكایی درجنگ های افغانستان وعراق را یادآور شد و گفت:اشغالگران امروز دست از پا درازتر مجبور به ترك این كشورها شدند؛ چرا كه نه شرایط اقتصادی‌شان اجازه‌ی ماندن می دهد و نه شرایط حاكم بر منطقه.
وی با اذعان به اینكه دست مادران و پدرانی را كه چنین فرزندانی را پرورانده‌اند می بوسم، افزود: در پرتو ایستادگی مرحمت بالازده‌هاست كه ملت‌ها امروز در سراسر جهان به پا خواسته‌اند و به لطف یاری خداوند نتیجه‌ای جز پیروزی اسلام درجهان متصور نیست.
در ادامه این یادواره سردار جلیل بابازاده، فرمانده سپاه حضرت عباس (ع) استان اردبیل نیز گفت: شهید مرحمت بالازاده به عنوان علمدار بصیرت برای لبیك به ندای امام به جنوب رفت.
بابازاده افزود: شهید مرحمت بالازاده با حضور در 5 عملیات بزرگ سپاه، جان خویش را به اسلام و ایران اهدا كرد.
وی خاطرنشان كرد: رزمندگان عاشورایی این مرز و بوم در چهار جبهه با دشمن جنگیدند كه مهمترین جنگ آنها جنگ با نفاق بود.
سردار بابازاده اظهار كرد: 3400 شهید استان برای اعطای كلمه الله در جهان و برای حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی و ارزشهای اسلام به جبهه ها رفتند و وظیفه ماست كه در شرایط كنونی هوشیار و بیدار باشیم تا دشمنان از فرصت ها استفاده نكنند.
سردار بابازاده در ادامه سخنان خود از سپاه حضرت عباس به عنوان تاسوعای شهید مهدی باكری نام برده و خاطر نشان كرد: این سپاه تمام توان خود را در مبارزه با جنگ نرم فرهنگی دشمن كه وارد كشور شده است بكار خواهد گرفت و من از روح بزرگ شهید مرحمت بالازاده می خواهم كه كمك و همیار ما در این حوزه باشد.
پخش سرود، بازخوانی زندگی شهید بالازاده و نمایشگاه عكس شهدای دانش آموز از برنامه های جنبی این یادواره بود.
درپایان با اهدای لوح تقدیر ازخانواده شهید مرحمت بالازده تقدیر به عمل آمد.


نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 06:57 ب.ظ توسط احمد خالقی نظرات |



وصیتنامه شهید مرحمت بالازاده     
 
به نام خداوند بخشنده مهربان
از اینجا وصیت نامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بیکران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند. آری ای ملت غیور شهید پرور ایران درود بر شما، درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان. درود برشما ای ملت ایران، ای مشعل داران امام حسین، تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.
 
و ای پدر و مادر عزیزم! اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می‌شوید. ای پدر و مادر عزیزم از شما تقاضایی دارم اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم.
 
حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند. و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم، ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید.
 
برادرانم اسلحه ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر. خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نایب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم، قربانی بدهم. 
 
 شهید مرحمت بالازاده در هفدهم خردادماه ۱۳۴۹، در یکی از روستاهای شهرستان گرمی در دامان سرسبز مغان و در یک خانواده متدین و محروم، دیده به جهان گشود. پدر مرحمت خداجو و حق طلب بود در ایام زراعت به کشاورزی مشغول بود در سایر ایام در روستاهای اطراف دستفروشی می کرد تا لقمه نان حلالی پای سفره زن و فرزندان خود ببرد.
 
پدر مرحمت موذن روستا بود و با صدای رسا و زیبا مردم را به نماز دعوت می کرد و مرحمت هم آرام در کنار پدر اذان را زمزمه می کرد. مرحمت دوران کودکی را در دشت و کوه و دره‌ها و مناظر سرسبز روستا، با بچه‌های هم سن و سال خود گذرانده و در هفت سالگی پا به دبستان نهاد و تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواند و در سال1361 وارد جبهه های حق علیه باطل شد و روز 21 اسفند 1363 در عملیات بدر در جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 06:50 ب.ظ توسط احمد خالقی نظرات |



هوای سرد زمستان سال 63، زندگی ام را سردتر کرد
 
اسلان جدی، تیربارچی عملیات بدر و همرزم شهید مرحمت بالازاده در خصوص حماسه سازی های این شهید، می گوید: در لشکر عاشورا بیشتر ارتباطات و تقسیم نیروها از روی علاقه و عاطفه بود یعنی هرکسی با دوست خودش همکار بود و من و مرحمت هم دوست بودیم و هم همشهری و همین ما را به هم نزدیک کرده بود مرحمت در بین بقیه نیروها سرشناس و معروف بود همراهی با وی افتخار بزرگی بود.
 
اون روز جنگ با بقیه روزها فرق می کرد. نیروهای عراقی خیلی زیاد بودند و تجهیزات زرهی شان هم بیشتر شده بود. تانک ها آنقدر نزدیک شده بودند که تیربارچی تانک تیر مستقیم می زد و با تانک ها جنگ تن به تن داشتیم من تیر بار را آماده و شلیک می کردم و مرحمت هم مراقب بود تا گلوله ها گیر نکند؛ اما هر از چند گاهی مرحمت سرش را از خاکریز بالا می آورد و می گفت جدی آمد، جدی آمد. کلاش کوچکی داشت، فرصت که می کرد مسلح می کرد و بعثی ها را به رگبار می بست و سرش را پایین می کشید. من به مرحمت می گفتم بالا نرو می زننت بالاخره تیر که نمی شناسد من و شما کی
هستیم خودمان باید مراقب باشیم.
 
در این بین بازگشا فرمانده گردان آمد و به من گفت: تانک ها خیلی نزدیک شده اند ما هم گلوله آرپی چی کم داریم راننده ماشین مهمات هم چند متر آن طرف تر ترکش خورد به سرش، و پشت فرمان ماشین شهید شده است. تو رانندگی بلد هستی ماشین را بردار و برای بچه مهمات بیار. من هم گفتم چرا خودت نمی روی مرا از شهادت دور می کنی. بازگشا خندید و گفت: جدی تو را به ابوالفضل برو دیره. گفتم: باشد، باشد، تسلیم، من میرم، ولی مراقب مرحمت باش. به مرحمت هم گفتم: پشت تیر بار نری ها چون هم بلد نیستی و هم زورت نمی رسد مرحمت گفت: باشد بابا باشد، آخرش شما به من ایمان نیاوردید.
 
چندمتری را سینه خیز رفتم تا به ماشین مهمات رسیدم، مهمات را به پشت ماشین زدم که موقع برگشت ماشین مهمات را با گلوله توپ زدند. شانس آوردم و گلوله بعد از سوراخ کردن میانه ماشین روی زمین منفجر شد.
 
پاهایم زیر خاک ریز بود که شهید مهدی باکری و شهید جلایی مرا از زیر خاکریز بیرون کشیدند. شب شده بود لنگان لنگان رفتم به طرف تیربار خودم، همه مشغول بودند، ولی سنگر من خالی بود، بازگشا را پیدا را کردم و مرحمت را پرسیدم، گفت: آنجا خوابیده است سرش را پایین انداخت و سریع ناپدید شد. نگران شدم سراغش رفتم 8 یا 9 نفر دراز کشیده بودند و رویشان پتو بود، داد زدم اینها را ببین چه راحت خوابیده اند. پاشین براتون مهمات آوردم اگر پا نشین عراقی ها با تانک میان بیدارتون می کنن ها. جوابی نشنیدم. نشستم پیش مرحمت بیدار شو مرحمت. خدای من نکنه مرحمت شهید شده، مرحمت تو که سنی نداشتی که شهید شوی. دستم را به بدنش که کشیدم دیدم از پا تا گلویش ترکش خورده است. گریه امانم را بریده بود. یاد صمیمیت مرحمت افتادم یاد شوخی هایش، یاد روحیه ای که به بچه ها می داد. چه کسی قراره خبر شهادت مرحمت را به آقا مهدی باکری بده اگر آقا مهدی باکری بشنوه که مرحمتش شهید شده ...
 
ساعت پنج یا شش بود هنوز یک ساعت از شهادتش نگذشته بود، هوای سرد زمستان سال 1363 زندگی ام را سرد کرد. اصلا متوجه شهادت حاج رحیم حسینی و علیرضا جبلی که کنار مرحمت بودند، نشده بودم. کی می خواست این خبر را به پدر و مادر مرحمت بده مرحمت رفت و ما را تنها گذاشت. او به لقاءالله پیوست و عند ربهم یرزقون شامل حالش شد و الحق که کمتر از آن برای او نبود.

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 06:48 ب.ظ توسط احمد خالقی نظرات |





قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت